یادداشت های مادرانه

روزگار مادری من و دختران نازم ,عارفه و فائزه, در کنار بهترین همسر دنیا

 
نویسنده : م. ش. - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩٩
 


 
 
فرشته های نازم، دوستتون دارم...
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥
 


 
 
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بوووود
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥
 

خدای من

فکرش رو هم نمیکردم اینجا یه روزی اینقدر خاک بخوره... امان از تکنولوژی که سرمون رو حسابی گرم کرده...

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده..

بقیه در ادامه مطلب..


 
 
راه رفتن دختر کوچولوم
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
 

شب 25 مرداد فائزه به مامان و بابا یه هدیه داد. هدیه سالگرد ازدواج ما...

 

دختر کوچولوم اول دو قدم برداشت و بعد از چند دقیقه، پیشرفت شگرفی کرد و 12 قدم رو تاتی تاتی اومد پیش من و باباش.

عاشقتم دخترم.

از همه بیشتر عارفه خوشحاله. نی نی داره بزرگ میشه و دیگه بهتر میتونه باهاش بازی کنه.

صبحها عارفه دست و صورت نی نی رو میشوره، موهاش رو شونه میزنه و کلی با خواهرش حال میکنه.

چند روز پیش رفتیم لباس فرم عارفه رو گرفتیم. چقدر بهش میاد.


 
 
مامان علیرضای عزیزم:
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
 

سلام مامان علیرضای عزیز.

مرسی که به یادمی. لطفا شماره تون رو برام بذار. از طریق نظرات. نگران نباش منتشر نمیشه.


 
 
عارفه و دلتنگی برای بچه گی هایش!!!
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳
 

عارفه نسبت به بچگی هایش احساس عجیب و خاصی دارد! عکس بچگی هایش را میبیند و دلتنگ آن دوران میشود. فیلم و کلیپ بچگی هایش را میبیند و گاها اشک میریزد. پارسال که کوچکتر بود به من میگفت: بچگی هام رو از توی کامپیوتر در بیار بده به من!!

 

دیشب با عکس بچگی هاش به خواب رفت و عکس تا صبح توی دستان کوچولوی دخترم بود. با عکسش صحبت میکرد و کلی قربون صدقه اش میرفت. لا بلای حرفاش چیزی شنیدم که از زبان یک بچه بعید بود:

چرا من اینقدر زود بزرگ شدم؟!


 
 
چند تا عکس جدید:
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
 

خواهرانه ها:

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب....


 
 
فائزه رو به رشد..
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
 

ده ماهگی فائزه سرشار از اتفاقات و تحولات بود.

کم کم تمرین کرد تا نشستن را یاد بگیرد...

یه کوچولو سینه خیز رفت...

چهار دست و پا رفتن را شروع کرد...

و ایستاد.. اول یه جایی رو میگرفت اما بعد سعی میکرد خودش تعادلش رو حفظ کند.

 

دخترم داره بزرگ میشه..


 
 
آش دندونی:
نویسنده : م. ش. - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
 

عارفه تو فرهنگسرا یک دوست پیدا کرده به نام"آناهیتا"

من هم با مادرش دوست شدم. یک پسر 12 ساله هم دارند.

دوشنبه پیش آش دندونی برای فائزه پختم و با خانواده آنها رفتیم پارک و نوش جان کردیم.

خانواده شریف و خوبی هستند.

الان درگیر پیدا کردن یک مهد خوب برای عارفه هستم که از اول مهر دوباره بره مهد. توی خونه حوصله ش سر میره و هم اینکه آموزشش عقب می افته.

 

یعنی عاشق این حالت فائزه ام!! در ضمن این عکس توسط عارفه خانم گرفته شده..


 

 


 
 
هماهنگ شدن با شرایط:
نویسنده : م. ش. - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
 

خدا رو شکر خیلی زود خودمون رو با شرایط و زندگی جدید وفق دادیم.

برای عارفه یک چادر مشکی خوشگل خریدیم. خیلی دوستش داره. هر وقت بریم حرم، سرش میکنه. مثل فرشته ها میشه. خودش میگه حضرت معصومه بچه هایی که چادر بپوشن بیشتر دوست داره.

از سر کوچه جمکران پیداست. خدایا شکرت.

13 خرداد فائزه یاد گرفت که خودش بشیند. هنوز چهاردست و پا نمیره. فقط اگه چیزی بخواد، خودش رو روی زمین میکشه.

تقریبا 10 روز بعد از رویش اولین دندانش، دندان دوم هم جوانه زد.

عارفه را در فرهنگسرا ثبت نام کردم و هفته ای دوبار کلاس میره. با آژانس میریم و پیاده برمیگردیم. فائزه را هم توی کالسکه میذاریم.

 


 
 
اثاث کشی:
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

20 اردیبهشت اثاث کشی کردیم و 24 ام هم خودمون اومدیم قم. مامان هم با ما اومدند که بهمون کمک کنند.

2 روز بعد یه چیز خیلی خیلی مهم کشف کردیم!!

اولیم مروارید کوچولوی دختر نازم از توی صدف لثه هاش بیرون اومد تا با صدای بلند اعلام کنه: فائزه داره بزرررررررررررررررگ میشه..


 
 
سفر
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

همسرجان پیشنهاد داد حالا که تا اثاث کشی حدود 17-18 روزی باقی مانده است، یک سفر به نیشابور و مشهد برویم.

در این سفر، فائزه خانوم هم "مشهدی" شد!

این سری به عارفه خیلی خوش گذشت. هر جا که میرفتیم بچه های خودشان یا نوه هایشان هم حضور داشتند و حسابی بازی و شادی کرد.

در راه بازگشت، به کاشمر رفتیم. به خانه دوست دوران دانشجویی همسر عزیزم. حدود 20 سال بود که همدیگر را ندیده بودند. حالا او دو تا پسر 14 و 8 ساله داشت و حمید دو تا دختر ....

 

منظره روبروی خانه عمو علی:

بقیه عکسها در ادامه مطلب...


 
 
انگار داره درست میشه!
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

در کل 6 بار به شهر قم سفر کردیم و دنبال خانه گشتیم تا بالاخره یک مورد ایده آل پیدا کردیم.

متاسفانه به دلیل اینکه فصل جابجایی نبود، خانه خالی به سختی پیدا میشد.

اما اراده ما قوی تر از این حرفها بود و تسلیم نشدیم!!

خانه خودمان را هم اجاره دادیم. اولین کسی که برای بازدید آمد، خانه را پسندید و قرارداد نوشتیم!!

4 اردیبهشت تولد 44 سالگی همسر عزیزم بود.

عزیزترینم، تولدت هزاران بار مبارک. امیدوارم سایه پرمهرت سالهای سال بالای سر من و دخترای گلمون باشه.


 


 
 
اولین عید 4 نفری:
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳
 

امسال اولین عید 4 نفره را در کنار هم جشن گرفتیم.

فائزه جون، چقدر خوشحالم که وجود تو در کنار حضور خواهرت برکت زندگیمان شده است. خدا رو شکر که تو و خواهرت هستید. وجودتان برای من و بابایی غنیمت است.

عید پارسال را به خاطر می آوری که "حس بودنت" را به مامانی هدیه دادی؟ اولین ضربه های کوچک تو را اوایل عید پارسال احساس کردم. پارسال تو دل مامانی بودی و امسال تو بغل من.

عاشقتون هستم دخترای قشنگم.


 
 
خانه تکانی در کمال بی حوصلگی:
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢
 

امسال در کمال بی حوصلگی و کاملا بالاجبار خانه تکانی کردیم! چون به امید خدا بعد عید قصد جابجایی داریم. فقط و فقط به خاطر عیددیدنی که فامیل به خانه مان می آیند، من و همسری کلی زحمت کشیدیم تا خانه را برق بیاندازیم. خوش به حال مستاجر ما!!


 
 
← صفحه بعد