یادداشت های مادرانه

روزگار مادری من و دختران نازم ,عارفه و فائزه, در کنار بهترین همسر دنیا

روزگار قبل از تولد فرشته کوچولومون (قسمت دوم)
نویسنده : م. ش. - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
 

14/5/1388: دیشب خیلی بد خوابیدم. از شدت حرارت بدنم خوابم نمیبرد. این حس گرگرفتگی واقعا برایم آزاردهنده است، مخصوصا زمانیکه باید بعدازظهرروزهای زوج برای تدریس به آموزشگاه بروم. خوشبختانه چند روز دیگر ترم تمام میشود و من دیگر کلاس برنمیدارم. بعد از تولد نی نی کوچولو هم ترجیح خواهم داد که یک مادر بیست و چهار ساعته باشم تا اینکه با دلواپسی به سرکار بروم و با خستگی به خانه برگردم و چیزی از مادر بودنم نفهمم. خوشبختانه همسرم نیز با این دیدگاه موافق است.


 

بر خلاف خیلی از مادران باردار که دچار ویار و تهوع هستند من حتی یکبار هم این حالت را تجربه نکردم. خدا واقعا به من رحم کرد!

 

 

 

25/5/1388: اس ام اس همسرم: تا که دل با یاد تو دمساز شد / هر در بسته برویم باز شد. عزیز تر از جانم دومین سالگرد ازدواجمان را تبریک میگویم.

و جواب من: نازنین همسرم : در این دو سال هر روز را که به شب رساندم، بیشتر فهمیدم که چقدر خوب و مهربانی. با تو لذت بخش ترین لحظه ها را تجربه کرده ام. میخواهم تا آخرین نفس کنار تو باشم. با من باش.... تا همیشه..

فردایش برای سونوگرافی به بیمارستان رفتیم. دلم شور میزد. میترسیدم در اثر بدخوابیدنهای من اتفاقی برای نوزادم افتاده باشد. اما خدا را شکر او صحیح و سالم بود و برای خودش مشغول بازیگوشی بود. چقدر دلم برای شنیدن صدای قلبش تنگ شده بود! دکتر گفت احتمالا فرزندمان دختر است. وای! یعنی میشه من به آرزوم برسم؟!  

24/6/1388: امشب اولین لگدهای ضعیف کودکم را احساس کردم. از خوشحالی تا صبح خوابم نرفت! شاید روزهای دیگر هم تکانهای او را حس کرده بودم، اما مطمئن نبودم. امشب احساس کردم که گویی یک حباب در شکم من میترکد. که البته این حباب تکانهای نی نی کوچولو بود. وای! چه حس شیرینی! امروز حالم خیلی خوب بود که البته اس ام اس همسرم نیز در این میان موثر بود: "خبرت هست که از خوبی خود بی خبری/ به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری." خدایا شکر که چنین همسر مهربانی را نصیبم کردی. کسی که همیشه تکیه گاه من است و همپای من. با وجود او زندگی خیلی زیباست. چند وقت پیش که داشتیم در مورد نی نی کوچولو با هم صحبت میکردیم، به هم یاددآوری کردیم با وجود اینکه بچه شیرین و دوست داشتنی است، اما هرگز نباید اولویت اول زندگی ما باشد. چرا که اولویت اول رابطه همسری است. زمانیکه که اولویت با بچه باشد، زندگی پس از او ( پس ازازدواجش و جدا شدنش از خانواده) برای پدر و مادر خیلی سخت خواهد بود و پدر و مادری که تا آن لحظه زندگیشان فقط و فقط حول محور بچه میچرخیده پس از آن با یک زندگی سرد یا به قول روانشناسان "سندروم آشیانه خالی" مواجه خواهند شد. مضاف براینکه چون طی این سالها به رابطه خود (همسری) بهای کمتری داده بودند، تازه متوجه میشوند که چقدر از هم دور شده اند. و آیا حالا دیگر فرصت جبران هست؟!

 

30/6/1388: امروز روز بسیار مهمی بود و خیلی اضطراب و هیجان داشتم. باید برای سونوگرافی به بیمارستان میرفتم. جنسیت جنین و سلامت او امروز مشخص میشد. هیجان داشتم هرچه زودتر جنسیت او را بدانم. همه میگفتند نوزادم پسر است ولی خودم 98% مطمئن بودم دختر است! و حدس من درست بود! یک دختر کوچولوی شیطان درون من در حال رشد کردن بود. با کمال شگفتی و علاقه جزء به جزء بدن او را دیدیم ( من و همسرم که غرق در شادی بود) . دستهای کوچک دخترم روی زانوهایش بود. پاهایش را هر از چندگاهی تکان میداد. حتی کلیه ها و مثانه اش را هم دیدیم. این روزها قدرت خداوند را بیشتر احساس میکنم. همسرم آنروز شیفت بود و فردا صبح به خانه می آمد. وقتی به خانه آمد هنوز سرمست شادی دیروز بود. هنوز نتوانسته بود حسابی خودش را تخلیه کند. خودش میگفت که دختر بیشتر به تو می آید. همسرم با غرور میگفت که دختر بابایی میشود و تو باید یک فکری به حال خودت بکنی! عصر به فروشگاه بازی و اندیشه رفتیم و یک عروسک کاموایی خوشگل برای دختر نازم خریدیم. یک عروسک صورتی با لباسهای سفید. بابا هم چهار تا کتاب لالایی بر اساس فصول چهارگانه برای نی نی خرید. اولین روز تغییر ساعت رسمی بود. زود شب شد!