یادداشت های مادرانه

روزگار مادری من و دختران نازم ,عارفه و فائزه, در کنار بهترین همسر دنیا

مهد کودک
نویسنده : م. ش. - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
 

خلاصه عارفه به مهد رفت.

چند روز اول وقتی میخواست از من جدا شود، گریه میکرد اما به محض ورود به کلاس آرام میشد.

بعضی روزها میگفت مهد نمی آیم.. بعضی روزها دیر از خواب بیدار میشد... کلی طول کشید تا روی غلطک بیفتیم.

بدتر از همه این بود که مجبور بودم نی نی رو سر صبح بیدار کنم و با خودم ببرم..گریه  طفلکی....

تا اینکه بالاخره عارفه خانم خودش با اشتیاق از من میخواست که او را به مهد ببرم..تشویق