روزگار قبل از تولد فرشته کوچولومون (قسمت سوم)

9/7/1388: امروز عروسی داداشی یکی یک دونه ام بود. در ماه پنجم بارداری بودم. برای انتخاب مدل لباسی که هم شیک باشد و هم مناسب یک خانم باردار، حسابی ژورنالها را زیر و رو کردم و در نهایت از لباس دوخته شده خیلی راضی بودم. نی نی بلا هم حتما عروسی داییش را یواشکی نظاره گر بوده! ریحانه جون که امشب واقعا با مامانش همکاری کرد و در میان آنهمه سروصدا توپ خوابید!

فردای عروسی برای همسرجان تبدیل به یک روز فراموش نشدنی شد چون در حالیکه داشت نی نی را ناز میکرد، ضربه های او را برای اولین بار احساس کرد و کلی خوشحال شد.

12/7/1388: امروز سر خودم را با جستجو در میان سی دی انتخاب اسم گرم کردم. چقدر سخت است که اسمی را انتخاب کنی که هم با نام خانوادگی بچه هارمونی داشته باشد، هم برازنده باشد، هم خودت و همسرت در مورد آن با هم به توافق برسید وهم بچه در آینده از نام خود راضی باشد! برای دست گرمی چند تا اسم را روی کاغذی یادداشت کردم: عاطفه. عرفانه. عارفه. شایسته. یگانه. یکتا. دردانه... اوایل که احتمال میدادیم نی نی پسر باشد، خیلی راحت اسمش را انتخاب کردیم. من پیشنهاد دادم و همه پذیرفتند: عرفان. اینقدر به من گفته اند که از حالاتم اینگونه بر می آید که فرزندم پسر باشد که تا لحظه زایمان از جنسیت بچه مطمئن نخواهم بود! آخر خیلی هم به سونوگرافی نمیشود اعتماد کرد. مثلا بچه یکی از اقوام تا هفته های آخر بارداری پسر بود که آخرین سونو تشخیص دختر داد!

امروز یک روز خاص بود: روز تولد من. اولین تولدی که مامان هستم! آقای همسری هم سنگ تمام گذاشت. شب بسیار خوبی بود. در کنار همسرم احساس غرور و آرامش میکردم. او هدیه ای ارزشمند از طرف پروردگار است که بر من فرض است قدر او را بسیار بدانم. او را با تمام وجودم دوست دارم.

14/7/1388: همسرم شیفت دیشبش را به خاطر مهمانی مادرزن سلام داداشی آف کرده بود. امروز صبح زودتر از من بیدار شد. نان گرفت و صبحانه را حاضر کرد. بعد از آن تازه مرا بیدار کرد. او با من مثل یک پرنسس رفتار میکند. گویی من ملکه خانه او هستم. برای نهار آش رشته درست کردم. بدجوری هوس کرده بودم. دیشب تلویزیون تبلیغ نمایشگاه رسانه های دیجیتال را میکردکه عصر به آنجا رفتیم. آقای همسر میگفت که دیگر تابلو شده است باردارم! خودم هم امروز خیلی احساس سنگینی میکردم. یک چیزی بگویم: هنوز هم کاملا باورم نشده است که باردارم و بزودی مادر خواهم شد!

15/7/1388:  مدتی است که من دختر خوبی شده ام و روزی چند لیوان شیر مینوشم. میخواهم دخترم در کمال سلامت به دنیا بیاید.  امروز به خانه مامان رفتم. با آنها در مورد نامهای پیشنهادی مشورت کردم. آنها نیز بعد از مدتی تفکر و اظهار نظر عارفه را انتخاب کردند. عارفه یعنی دانا و خداشناس. به خاطر اینکه حرف اول نام خانوادگی دخترم با "ف" شروع میشود خیلی دوست داشتم که اسم او نیز دارای این حرف باشد. فردای این روز به همسرم اس ام اس زدم: "سلام عزیزم. صبحت بخیر. بابایی حالش خوبه؟ من و عارفه جون که خوبیم." او هم جواب داد:"سلام محبوبم. صبح تو مامانی هم به خیر و شادی. آره عزیزم بابایی حالش خیلی خوبه چون شما و عارفه جون رو داره. فداتون." این اولین باری بود که دخترمان را "عارفه" صدا میزدیم. چند ساعت بعد که تلفنی با همسرم صحبت میکردم، نظرش را در مورد این اسم پرسیدم. او هم گفت: "آره خوب است. هر اسمی که تو دوست داشته باشی، من ده برابر بیشتر دوست دارم." من فدای این همسر همه چیز تمام. تازه دیروز هم به من گفته بود:"فامیلی کودک از من و اسم آن از تو!" خدایا آیا غیر از او کس دیگری میتوانست تا این حد مرا خوشبخت و سعادتمند کند؟!

همسرم شبها با دخترم ارتباط برقرار میکند و او هم با چند لگد با پدر مهربانش حرف میزند.

 


18/7/1388: آقای همسری امروز برای چندمین بار داشت به نی نی میگفت:"زودتر بیا. نمیدونی چه مامان مهربونی داری. اگه ببینیش عاشقش میشی." امروز به او گفتم که آدم در دوران بارداری بیش از هر دورانی به همراهی و محبت همسرش نیازمند است و این عشق و محبت همسر است که این دوران سخت را برای زن شیرین میکند. خوشبختانه من همیشه از این همراهی همسرم بهره مند بوده ام و در این دوران بیشتر.

 

فردا به خانه مامان رفتم. یک بطری شیر هم خریدم. مامان گفت بچه ام شیرش را هم با خودش می آورد! قرار است فردا برای آزمایشهای تخصصی جنین (برای رد آنومالی) به آزمایشگاه نیلو واقع در خیابان ولیعصر برویم. شب همسرم اس ام اس زد:"محبوبم! فرشته آرامش من! به همراه دردانه ات (فعلا مال توست) شب آرام و خوبی داشته باشی. شبت بخیر عزیزم." من هم جواب دادم:" من و دردانه مان هم به تو که سایه سر هر دویمان هستی شب بخیر میگوییم."

 

دیشب خیلی بد خوابیدم و صبح به سختی بیدار شدم. با همسرجان در چهارراه ولیعصر قرار داشتم. با هم به آزمایشگاه رفتیم. بعد از آن رفتیم خیابان جمهوری پاساژ کودک .  همسرم از دیدن آنهمه وسایل بچه لباس کالسکه و ... ذوق زده شده بود. شب موقع خواب همسرم مثل همیشه با دخترش صحبت میکرد و از او میخواست که با لگدهایش برای بابایی بوس بفرستد. دخترم هم که بابایش را خیلی دوست دارد جواب نوازشهای او را به خوبی میداد. 

/ 0 نظر / 5 بازدید