سفر به شهر بادگیرها(قسمت دوم)

 

از بازار سه تکه مبلی ترمه خریدیم. مغازه های ترمه فروشی زیادی بود، اما ما مستقیم رفتیم سراغ "ترمه رضایی" که انصافا کارهایش حرف ندارد. در تهران و چند شهر دیگر نیز شعبه دارد.

سپس از هتل ملک التجار و حمام خان بازدید کردیم و رفتیم سراغ شیرینی فروشی " حاج خلیفه علی رهبر و شرکا". از دیدن منظره پیش چشممان تعجب کردیم! اینقدر شلوغ! اینقدر صف! بهترین شیرینی فروشی یزد باید هم اینقدر شلوغ باشد!!  

 

 

 

 

یکی از جاهای دیدنی یزد، هتل باغ مشیر
بود که تصمیم گرفتیم با یک تیر دو نشون بزنیم. نهار و بازدید! چه جای باصفایی! روح
آدم تازه میشد! باغی بزرگ که از میان آن جوی آبی زلال رد میشد و ما را به هوس می
انداخت که به یاد دوران طفولیت یک دل سیر آب بازی کنیم! اما اول از همه دعوت شکم
را لبیک گفتیم و رفتیم رستوران. شولی و قورمه سبزی و قیمه یزدی سفارش دادیم.
متاسفانه شولی و قورمه سبزی اش خیلی خوب نشده بود که من حدس زدم به خاطر نوع سبزی
آن بود. طعم و بوی سبزی خشک میداد. اما در عوض قیمه یزدی اش فوق
العادههههههههههههه بود! اصلا فکرش رو هم نمیکردم که این غذا تا این حد خوشمزه
باشه! بعد از صرف نهار به محوطه باغ رفتیم. عارفه چند تا دوست پیدا کرده بود و با
اونها مشغول آب بازی شد. فکر کنم بهترین قسمت این سفر برای عارفه، همین یکی دو
ساعت آب بازی بود. در نهایت خودش رو مثل موش آبکشیده کرد ومن مجبور شدم کل لباسهاش
رو عوض کنم. راستی اونجا دو تا طوطی بزرگ و خوشگل هم بود که دست آموز بودند و بچه
ها دورشون جمع شده بودند و حسابی ذوق میکردند. 
مخصوصا دیدن  این صحنه که توی خمره
بزرگی که تغییر کاربری داده بود و خونه آنها شده بود، تخم گذاشته بودند، براشون
بسیار جالب بود. در میان هتل هایی که از اونها بازدید کردیم، اینجا دلبازترین و
عالی ترینشان بود. هتل های سنتی که فقط در حد بازدید خوب بودند چون فضای خفه و
گرفته ای داشتند و برای اقامت دلگیر. باز حداقل اگر حیاط رو با پوشش پارچه ای مسقف
نمیکردند، حال و هوای اونجاها هم بهتر میشد.

 

از هتل باغ مشیر که خارج شدیم، به سمت
باغ دولت آباد به راه افتادیم. فاصله اندکی بود اما در همین اندک زمان، عارفه از
شدت خستگی به خواب رفت!! نه می تونستیم صبر کنیم که او از خواب بیدار شود، نه می
تونستیم به زور بیدارش کنیم و نه می تونستیم او رو در خواب بغل کنیم. به خاطر همین
و برغم میل باطنی تصمیم گرفتیم من و همسری جدا جدا از باغ بازدید کنیم تا عارفه
توی ماشین تنها نباشه. بلندترین بادگیر هشت وجهی دنیا در عمارت این باغ قرار داره.
وقتی زیر بادگیر بایستی، چنان هوای خنکی به سر و صورت آدم میزنه که بهترین چیلرها
هم به گرد آن نمیرسند! باغ خوبی بود اما می تونست از این هم باصفاتر باشه. مثلا
حوض آب بزرگ و مستطیل شکلی که در میانه باغ بود، میتونست آب زلالتری داشته باشه تا
بازدیدکننده ها رو تحریک کنه دمی در کنارش به استراحت بپردازن.

 

سپس به بازدید از آتشکده زرتشتیان رفتیم.
نکته جالبش این بود که آتش این آتشکده قرن ها بود که خاموش نشده بود و زرتشتیان
عزیز در هر شرایطی اعم از جنگ، این آتش رو روشن نگه داشته بودند. در اینجا رو نکته
ای که بسیار تاکید کرده بودند آتش پرست نبودن پیروان این دین بود. به عقیده آنها
آتش تنها عنصر طبیعی است که دچار آلودگی نشده است و به همین خاطر آنرا نماد دین
خود قرار داده اند. وگرنه آنها یکتا پرست میباشند. پس از بازدید از آتشکده کمی در
محوطه نشستیم تا رفع خستگی کنیم. همسر جان از بس که عارفه رو بغل کرده بود، دستها
و کمرش درد گرفته بود. در این بین هوا بهم ریخت. باد و بارون شروع شد. ما قرار بود
شب رو در یزد بمانیم و از سایر جاها هم بازدید کنیم اما با این اوضاع جوی دیگر
امکان گردشگری در یزد عملا از ما سلب شد. به همسری پیشنهاد دادم به جای اینکه از
الان بریم و توی هتل بمونیم، یواش یواش به سمت تهران به راه بیافتیم تا اینکه
فرداش مجبور نشه بکوب رانندگی کنه. قرار گذاشتیم هر جا هم که شب بشه اطراق کنیم.
قبل از خروج از یزد از روبروی امامزاده جعفر (ع) قند هل و گلاب خریدیم و از اردکان
هم حلوا ارده و شیره شابلی. خلاصه رفتیم و رفتیم تا به نایین رسیدیم. هوا سرد بود.
داشتیم دنبال هتل میگشتیم که دیدیم یک امامزاده بزرگ و باشکوه روبروی ماست. فرداش
روز شهادت حضرت فاطمه (ع) بود و من و همسری بدجوری دلمون هوس عزاداری کرده بود.
قرار شد اول بریم زیارت و عزاداری و بعد از همونجا آدرس هتل بگیریم و بریم لالا.
وارد امامزاده که شدیم چشممون به تابلوی زائر سرا افتاد که در مجاورت امامزاده
بود. به همسری گفتم قسمت بود که بیاییم اینجا و چنین شب عزیزی رو در چنین مکان
مقدسی سپری کنیم. اول از اتاق بازدید کردیم که دیدیم جای تمیزی است. فضای آنجا مثل
خانه های نراق بود. حاضر نبودم اقامت در آنجا رو با بهترین هتل پنج ستاره جایگزین
کنم. بعد از صرف شام رفتیم زیارت و عزاداری که حسابی چسبید. آخر شب باران گرفت.
عطر باران که با آن فضای روحانی و بافت سنتی آمیخته شد، ما را برد به سالهای
دور... به خاطرات خاک گرفته گوشه های ذهن........ به دوران طفولیت........ به
روزهایی که میرفتیم روستا ... و روستا در خاطرات بچگی ما با آن امامزاده مقدسش چه
شکوهی داشت... 

 

روز یکشنبه صبح زود براه افتادیم. اصلا
باورمون نمیشد که هوا آنقدر سرد باشه! همسری پولیور پوشید و من هم پتوی مسافرتی
دورم پیچیدم! اما در عوض، ظهر که جمکران بودیم گرمای هوا داغونمون کرد! واقعا در
این مسافرت سیاحتی زیارتی، به معنای واقعی آب و هوا عوض کردیم!

 

خدایا شکر که بار دیگر سفر را قسمتمان
کردی.

 

/ 0 نظر / 50 بازدید