اضطرابها، انتظارها و شادمانه های یک مادر

امروز روز اربعین بود و یکی از همکارهای بابایی برای ما غذای نذری آورده بود.

اما فردا صبح که روز جمعه بود، من موقع بلند شدن از رختخواب، درد شدیدی را در زیر دلم احساس کردم. بابایی هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت شاید این از علایم حاملگی خارج از رحمی باشد! من هم به شدت دپرس شدم و بعد از صبحانه رفتم روی کاناپه دراز کشیدم. هزار تا فکر بد مغز من را محاصره کرده بود. فقط منتظر بودم جواب آزمایشها آماده بشه تا برای انجام ویزیت و سونو گرافی زودتر اقدام کنم. فقط شنیدن صدای قلب فندق کوچولو میتوانست آرامم کند.

روز دوشنبه 25 دی برای ویزیت به مطب رفتم. بعد هم رفتم سونو. بابایی و شما هم آنجا بودید تا این لحظه با شکوه را با هم نظاره کنیم. تمام اضطرابها و نگرانیهای من با شنیدن صدای آرامش بخش قلب فرزندم، به امید و خوشی مبدل شد.

خداجون، خیلی دوست دارم...

/ 0 نظر / 3 بازدید