روزگار قبل از تولد فرشته کوچولومون (قسمت اول)

 تا اینکه در روز پنجشنبه 4 تیر 88 متوجه بارداریم شدم. اصلا باورمان نمیشد اما روز شنبه که آزمایش خون هم این مساله را تایید کرد دیگر باورمان شد که خدا دارد یک نی نی کوچولو به ما هدیه میدهد. تازه فهمیدم که چرا چند روزه اینقدر حالم بد است. من و بابا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدیم. چهارشنبه همان هفته مامان جون و بابا جون به حج عمره رفتند خوشحال از انکه دومین نوه شان در راه است. اولین نوه شان دختر خاله ریحانه بود که سه ماه پیش به دنیا آمد.

 در دوران بارداری نیز هروقت که میتوانستم چند خطی در تقویم مینوشتم تا بعدها فراموش نکنم احساساتم را، دلواپسیهایم را، خوشی هایم را...

 دخترکم میخواهم تو را مهمان بخشی از خاطراتم کنم:

14/4/1388: هنوز باورم نمیشود موجودی دارد آرام آرام درونم رشد میکند. یعنی من دارم مادر میشوم؟! یعنی خدا تا این حد به من لطف دارد؟ همیشه میگفتم من هیچ حسی نسبت به بچه ها ندارم (بجر ریحانه)! من احساس مادرانه ندارم! اما از وقتی فهمیده ام که باردارم احساسات متفاوتی درونم شکل گرفته اند. حس میکنم این کوچولو را خیلی دوست دارم. وای همسرم چه ذوقی میکند! فردا روز پدر است. من هم به این مناسبت به همسرم اس ام اس زدم: مهربانم سالروز تولد حضرت علی (ع) و روز پدر را به تو عزیز دلم و بابای نی نی ام تبریک میگویم.   

16/4/1388: امروز باید برای انجام اولین سونوگرافی بروم بیمارستان. دیروز همسرم گفت که باید انتظار همه چیز را داشته باشم مثل بارداری پوچ یا حاملگی خارج از رحم! دیشب آنقدر حالم بد بود که با هزار بدبختی خوابیدم. با اینکه هنوز چیزی از این جنین کوچولو حس نکرده ام، اما دوست دارم که باشد! کوچولوی من تو وجود داری و سالمی، مگه نه؟! ظاهرا دیشب فقط من نبودم که حال بدی داشتم. همسرم نیز حال خوبی نداشت. ساعت 11 بیمارستان بودم . وای باورم نمیشد! این تو کوچولوی ناز من بودی و قلبت که به اندازه یک نقطه بود و با سرعت صد و هفتاد و دو ضربه در دقیقه میزد. بابا هم داشت این صحنه رویایی را میدید. هر دو ما خیلی ذوق زده شدیم. موقع برگشت همسرم گفت: مواظب خودتون باش! نمیدانم اگر من حامله نمیشدم، بابا این همه ذوق و شوق را کجا میتوانست خرج کند؟! این روزها او بیش از پیش هوای من را دارد.  

وقتی مامان جون و باباجون از مکه برگشتند، یک عالمه سوغاتی برایت آوردند. خوش به حالت!

 

 

/ 0 نظر / 28 بازدید