بیماری عارفه و روزهای خانه تکانی و خرید

این دفعه سرفه هات خیلی طولانی شد و بیشتر از 2 هفته طول کشید. هر وقت سرفه میکردی، بند دلم پاره میشد. آخه مگه من چند تا عارفه دارم؟!

دو هفته بعد، همه فرشها و موکتها را دادیم قالیشویی. میدونی چرا؟؟ به خاطر اینکه بعد از مرحله طولانی و نفس گیر از پوشگ گرفتن شما، دیگه هیچ جای خانه پاک نبود و ما دیگه روی سجاده نماز میخوندیم!!

ما هم چند روز کوچ کردیم خانه مامان جون. روز سوم اسفند، یعنی روز دوم مهمانی، با مامان جون رفتیم خرید لباس بارداری. وای که چه ذوقی داشتم! سه دست لباس نازنازی خریدم. چند روز پیش، با بابایی یک سری به مانتو فروشی ها زدیم که متاسفانه مانتویی که مناسب بارداری باشد و خوشگللللللل هم باشد، پیدا نکردیم. من هم آستینها را بالا زدم و خودم را برای دوخت مانتوی عید آماده کردم. به نظر خودم و اطرافیان که خیلی خوشگل شده. مهمتر از همه اینکه حاصل دسترنج خودم است.

روز جمعه، فردای روز خرید، شما را پیش مامان جون گذاشتیم و آمدیم خانه خودمان برای خانه تکانی. وای دخترکم، نمیدانی بدون حضورت خانه چقدر سوت و کور بود! شب که برگشتیم، جلوی پله ها به انتظارمان ایستاده بودی و وقتی من را دیدی، خودت را پرت کردی بغلم. این لحظه را حاضر نبودم با دنیا عوض کنم.

بابایی شنبه را هم مرخصی گرفته بود. برای ادامه خانه تکانی به خانه رفتیم، اما اینبار با شما! چون مامان جون برای پرستاری از پدرشان باید به آنجا میرفت. باباجون من روز قبل از تاسوعا دچار سکته مغزی شدند و حالا مامان و بقیه به نوبت برای پرستاری به آنجا میروند. البته بابایی روز شنبه صبح زود به خانه رفت و ما بعدا رفتیم تا شما بدخواب نشی. شب همگی برگشتیم خانه مامان جون.  خاله منیره هم آمده بود آنجا.

فردایش خاله و مامان جون رفتند خرید و ریحانه جون را پیش ما گذاشتند. شما دو تا وروجک خیلی اذیت نکردید، فقط خانه مامان جون را کردید مثل بازار شام! خوشبختانه از قبل پیش بینی بهانه گیری هایتان را کرده بودیم و هر وقت حوصله تان سر میرفت، برایتان خوراکی می آوردم یا سی دی میگذاشتم. خلاصه آن روز به خیر گذشت. جایزه شما دوتا دختر خوب این بود که فرداش شما را به کلاس خاله طاطا ببرم. کلاس بازی، شادی، رشد که از ساعت 2 تا 3:30 برگزار میشد. مامان جون و خاله دوباره رفتند خرید. بعد از کلاس، با هم برگشتیم خانه ما. ریحانه از دیدن خانه بهم ریخته ما تعجب کرده بود! خاله منیره بعد از خرید آمد خانه ما. بابایی هم زودتر آمد و فرشها را انداختیم. شام رفتیم خانه مامان جون و شب با خاله برگشتیم خانه ما.

خاله جون تا عصر اینجا بود و حسابی به ما کمک کرد. بماند که ما هی جمع میکردیم و دو تا وروجک دوباره وسیله ها را ولو میکردند!

اما با همه شیطونی هاتون و دق دادن مامان هاتون، باز هم دوستتون داریم.    

/ 0 نظر / 5 بازدید