حرفهای مادرانه من با دخترم عارفه:

 سحرگاه شنبه 2 شهریور:

عارفه جونم: دو سه روزه خیلی خانوم شدی.
انگار یهو چند سال بزرگتر شدی! همه اش میگی: "ببینید من چقدر بزرگ شدم. آخه
میخوام خواهر بشم! " تو اینقدر خوبی که میایی و دست من رو میگیری تا راحت تر
راه برم، بهم کمک میکنی و میگی: "آخه تو توی دلت نی نی داری، من باید کمکت
کنم."

 دیروز بعدازظهر اینقدر ناز خوابیده بودی که دلم
میخواست بیام بغلت کنم و صورت زیبات رو غرق بوسه کنم. اما ترسیدم بیدار شی. امشب
هم که پیشم خوابیدی، دوست داشتم در آغوشم بگیرمت و تا صبح تو رو بغل کنم. آخه امشب
برای من و تو یه شب خیلی خاصه. امشب آخرین شبیه که من فقط و فقط مامان تو هستم و
در کنارت. فردا شب قراره تو همینجا پیش مامان جون بمونی و من و بابا بریم خونه، تا
یکشنبه برای تولد نی نی به بیمارستان بریم. بعد هم تو با مامان جون و باباجون
بیایی ملاقات مامان و نی نی رو هم ببینی. فردا شب من در کنارت نیستم. پس فردا هم
که بیمارستانم و بعدش هم که دیگه نی نی میاد و من باید همزمان به هر دوی شما برسم.
حالا متوجه شدی گلکم که چرا امشب برای من و تو اینقدر خاصه؟ دلم میخواد تا صبح
بالای سرت بشینم و نگاهت کنم. خیلی دوست دارم نازگلم.

دختر قشنگم، تو دختر ارشد من و بابایی
هستی و جایگاهت همیشه محفوظه. من مادر شدن رو با به دنیا اومدن تو تجربه کردم. حس
زیبای پروراندن یک نوزاد کوچولو رو با بزرگ کردن تو چشیدم. این تو بودی که برای
اولین بار من رو "مامان" صدا زدی. این تو بودی که با اون قلب پاکت و
احساسات لطیفت میومدی پیشم، بغلم میکردی، نازم میکردی، بوسم میکردی و بهم میگفتی:
مامان خیلی دوست دارم. در این سه سال و نیم که خدا تو رو به ما هدیه داده، من لذتهای
زیادی رو بواسطه داشتن تو تجربه کردم: روزی که تونستی غلت بزنی، روزی که تونستی
بنشینی، روزی که اولین دندونت دراومد، روزی که تونستی سینه خیز بری، روزی که
تونستی چهادست و پا بری، روزی که راه افتادی، روزی که برات کفش خوشگل خریدم تا با
اون پاهای کوچولوت تاتی تاتی کنی، روزی که تونستی حرف بزنی، تونستی شعر بخونی،
سوره بخونی، روزی که یاد گرفتی تلفن رو جواب بدی، روزی که یاد گرفتی خودت غذا
بخوری، روزی که بعد از چند ماه تمرین موفق شدی لی لی کنی....

عارفه جونم، تمام این خاطرات شیرین رو تو
برای اولین بار وارد زندگی من کردی. تو برای اولین بار من رو با احساسات پیچیده یک
مادر آشنا کردی. تو زندگی من رو دگرگون کردی. به خاطر همه اینها ازت سپاسگزارم. امیدوارم
بعد از تولد فائزه جون، باز هم مامان خوبی برات باشم و اجازه ندم حتی غبار غصه و
غم روی دل کوچولو و پاکت بشینه.

دخترم، این مطالب رو در حالی برات
مینویسم که اشک چشمانم رو تر کرده. مامانی ام، همیشه در کنارتم....

تو رو به اندازه همه ستاره های درخشان
آسمون دوست دارم.    

/ 7 نظر / 43 بازدید
پرستو

محبوبه جونم الان رفتی واسه عمل....امیدوارم زایمان راحتی داشته باشی و جفتتون سلامت باشید.متنی رو که واسه عارفه جونی نوشته بودی رو خوندم...اشکهام گوله گوله میومد...تو واقعا یه مامان خوشبختی که دوتا دختر فرشته خدا بهت داده...خدا همتونو برای هم حفظ کنه...میبوسمتون

سیما

محبوبه جون از خوندن خاطراتت و رفتارهای عارفه خاله اشک تو چشمام جمع شد امیدوارم این خوشبختی تا ابد ادامه داشته باشه براتون. خانواده کوچک خوشبختتون همیشه در کنار هم با سلامتی و شادی زندگی کنید. قربونت برم می بوسمت عزیزم[ماچ]

مانا

منم چند روزه فهمیدم نی نی دومی تووراهه..... با خوندن نوشته هات دارم اشک میریزم ....انگار از دل من نوشتی ..... شبی که آخرین شبیه که فقط مامان متینم هستم .........

مادر

سلام به مادره خوشبخته دوتا قرشته آسمونی... من هم مادرم اما مادری که هیچوقت بارداری رو تجربه نکرده وشیرینی اون رو نچشیده .. دنیای مادری دنیای شیرینیه ..دعام کنید..

مینا

چه درددل های زیبایی ای کاش من هم جرات داشتم تا برای بچه دوم باردار بشم آخه من مادر و پدرمو از دست دادم خیلی احساس تنهایی می کنم.

راش

خدا نگهش داره الان مدتهاس دارم وبلاگتونو میخونم دفتر خاطرات قشنگیه

فهيمه

منم با خوندن اين متن زيبا اشك ريختم عزيزم ....