حرفهای مادرانه من با دخترم فائزه:

سحرگاه چهارشنبه 30 مرداد:

الان که همه خوابیده اند، من و نی نی
کوچولوی تو دلی بیداریم. لباس های نازنازیش رو که داغ داغ امروز با پست به دست
همسر جونم رسیده، دورم چیدم و از نگاه کردن بهشون سیر نمیشم!

عزیز دلم، هنوز باورم نمیشه که قراره 4
روز دیگه بیایی تو بغلم! اینقدر بهت عشق و علاقه دارم که تا الان یه عالمه لباس
خوشگل برات خریدم. اینقدر که دیگه صدای مامان جونت دراومده!!! اما چه کار کنم! دست
خودم نیست! دوست دارم هر چیز جینگیلی خوشگلی رو که میبینم، برات بخرم! تنها آرزوم
اینه که در کمال سلامت به دنیا بیایی و بعدش من هم رنگ به رنگ لباس خوشگلات رو تنت
کنم و هی قربون صدقه ات برم!

فائزه جون: خوش به حالت که خواهری مثل
عارفه جون داری! نمیدونی چقدر دوست داره! حتی شبها موقع خواب به تو هم شب بخیر
میگه و روزی چندین بار تو رو میبوسه! با تو صحبت میکنه، نازت میکنه، حست میکنه،
وقتی تکون میخوری کلی برات ذوق میکنه! خلاصه عزیزم همه جوره هواتو داره. گاهی
اوقات هم نقش تو رو اجرا میکنه و نی نی میشه! امیدوارم بعد از تولد تو باز هم
همینجوری خوشحالیش حفظ بشه و خدای ناکرده احساس نکنه موقعیتش به خطر افتاده!

هر دو تای شما رو خیلی دوست دارم. شما
گلهای باغ زندگی من و بابایی هستید. من و بابایی همه تلاشمون رو میکنیم که شما رو
خوشبخت کنیم. شما هم با اون قلبای کوچولو و پاکتون برای ما دعا کنید که تو این راه
موفق باشیم و خدای ناکرده شرمنده شما و خدای مهربون نشیم.

خدایا: خودت حافظ و نگه دار خونواده ما
باش و شادی رو هیچوقت از دلهامون و لبخند رو هیچوقت از لبهامون نگیر.

/ 0 نظر / 9 بازدید