سفر به دیار همسری:

26 اردیبهشت 1392:

به خاطر شرایط خاص من، پنج شنبه عصر سفر
به سمت نیشابور رو آغاز کردیم که مجبور نباشیم تخته گاز تا اونجا بریم و در بین
راه بیشتر استراحت کنیم. شب رو در سرخه اطراق کردیم. عارفه برغم اینکه بسیار خسته
بود و در طول روز هم بیش از نیم ساعت نخوابیده بود، تا ساعت 2 نصفه شب بیدار بود!
که بعد از خوابیدنش تازه به دلیل آن پی بردم! دخملی بستنی نسکافه ای خورده بوده و
مثل باباش نسکافه باعث بیخوابی اش شده بوده!!! ای خدا، این ژن چه ها که نمیکنه!!
یکی نیست به این بچه بگه خب به مامانت میرفتی که اگه 10 تا نسکافه هم بخوره روش
هیچ تاثیری نمیذاره!! اما چه فایده، دیگه کار از کار گذشته!

روز جمعه به راه ادامه دادیم. هوا گرم
بود و عارفه هم موقع نهار توی گرما بازی کرد. ساعت 8 رسیدیم نیشابور و یک ساعت بعد
عارفه دچار اسهال و بی اشتهایی شد که این ماجرا تا زمانیکه به تهران برسیم، ادامه
پیدا کرد. بیماری عارفه بدجوری کلافه مان کرده بود. طفلکی داشت جلوی چشممون آب
میشد اما اینقدر مظلوم بود که هیچی نمیگفت. تنها حسن این سفر به این بود که هر جا
میرفتیم بچه کوچک داشتند و عارفه یه کم سرش رو با اونها گرم میکرد و چند لحظه ای
بیماری یادش میرفت. دو قلوهای الهام جون هنوز دوماهه نشده بودند. دختر عمو علی سه
ماه و نیمه شده بود. پسر مهدیه جون نه ماهه بود و دختر فاطمه جون هم حدود چهار پنج
ماهه.

دوشنبه عصر به سمت مشهد رفتیم. سر راه
رفتیم قدمگاه تا نذرمون رو ادا کنیم. خوشبختانه از وقتی پامون رو گذاشتیم نیشابور،
هوا خنک شد و باران هم بارید. هوای مشهد هم خنک بود به طوریکه آخر شب که رفتیم
حرم، به عارفه پالتو و کلاه بافتنی پوشوندم! عجب شبی خدا قسمت کرد که به زیارت
امام رضا (ع) برویم، شب میلاد امام جواد (ع)! شهر مشهد و حرم مطهر غرق در نور بود.

سه شنبه ظهر برگشتیم نیشابور. میخواستیم
تا پنج شنبه بمانیم اما با توجه به حال و روز عارفه چهارشنبه صبح راه افتادیم. شب
را در حوالی دامغان به صبح رسوندیم . هنوز وارد تهران نشده، ترافیک از قبل پل بسیج
آغاز شد! همانجا بود که عارفه یک جرثقیل رو دید که به سرش قلاب وصل شده بود. گفت:
"با این ماهی بزرگ میگیرن برای آدمای چاق، بخورن دلشون گنده بشه!" دختر نازم
قلاب جرثقیل رو به چوب ماهیگیری بزرگ تشبیه کرده بود. وقتی بهش گفتیم که داریم
میرسیم خونمون، گفت که نه! اول باید بریم خونه مامان جون! رفتن به خونه مامان جون
همانا و خوب شدن حالش همانا!

خدایا هزاران بار تو را شکر...  

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید