ششمین سالگرد ازدواج من و همنفسم

امروز 25 مرداد سال 1392 ششمین سالگرد
ازدواجمون بود. 6 سال است که با همسری پاک تر از گل و زلالتر از آب زیر یک سقف
زندگی میکنم و در کنار او خوشبختی را با تمام وجود احساس کرده ام. او دقیقا همان
نیمه گمشده من است که باید می آمد تا من، من بشوم. و بعد، این من در کنار او قرار
بگیرد و منیت هر دو در هم ذوب شود و من و او "ما" بشویم.

اما این سالگرد ازدواجمان با همیشه فرق
داشت و به جای گذراندن یک روز رومانتیک در کنار هم، یک روز پر از کار و تلاش رو
تجربه کردیم! از صبح مشغول خانه تکانی بودیم و عصر هم منیره با ریحانه آمد تا در
انجام کارها بهمون کمک کند. البته این رو هم بگم که نقش من در این بین بیشتر
نظارتی بود چون عملا توانایی انجام کاری رو نداشتم. منیره شنبه تا عصر پیش من بود
و خیلی از کارها رو انجام داد. همسری هم یکشنبه مرخصی بود و باقیمانده کارها رو به
انجام رسوند تا خانه برای ورود نی نی کوچولو آماده بشه. روز دوشنبه هم مامانی رفت
آرایشگاه تا یه کم به خودش برسه. نی نی کوچولو، خلاصه همه جوره خودمون رو برای
ورودت آماده کردیم!

دم غروب هم وسایلمون رو جمع کردیم و
اومدیم خونه مامان. این پنج، شش روز آخر بهتره تنها نباشم تا اگه یه وقت دردم گرفت
یکی پیشم باشه به دادم برسه...      

/ 0 نظر / 8 بازدید